عاشق همیشه تنها..الله..
جایی واسه معشوقان او که نوای عشق میدهند و....
سلام به دوستان خوووووووبم سلام به عاشقان خوووووووبم سلام به ..................!!!!!!!! من .. امیدوارم طعم عشق به الله را شما هم بچشید !!! ..انشاالله... چه فرقی داره ؟؟! مهم اینه که همیشه حسش کنی و عاشقش باشی که تازه اون موقع است که میفهمی خدا اصلا اسمی نداره و گفتنی نیست ....... بلکه چشیدنیه ..... مثه یه عشق شیرین عاشقتم ای عشق من که.... با قلب معنوی ام حست میکنم با چشم بی چشم ام میبینمت با زبان بی کلامم می ستایمت و با عشق بی انتها میبوووووووووووووووووووسمت و عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشقتم خدای ما ........ الله ما........... our God...............و......ای بی نام عاشق عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشقتیم! دلم تنگ شده ...... تنها نیستم خدا جان همیشه هست ... . اما احساس دلتنگی در قلبم دارم .... دلتنگ کسی هستم که مرا بینای حقیقت کرد... دلتنگ کسی هستم که مرا از غار (من) در آورد و با دنیای (ما و آنها) آشنا کرد.... آنکه عشق حقیقی... عاشق حقیقی ...و ...معشوق حقیقی که خدا باشه را بهم نشان داد... آنکه کمکم کرد دنیا رو یه جوره قشنگ تری ببینم... و آنکه..... آری دلتنگ هستم .... دلتنگ دو پرنده عاشق و دو عزیز دلم هستم . با آرزوی توفیق الهی و... خیلی دوستت دارم کمکم کن خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایا قسمت میدم خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایا اگر انسانها به همدیگر فرصت حرف زدن میدادند... اگر انسانها خود را برتر از دیگران نمیدانستند... اگر انسانها نسبت به یکدیگر قضاوت نمیکردند... اگر انسانها به حق خود آگاه و قانع میبودند و ... اگر انسانها آگاه میبودند... شاید تنها در این صورت جهان تبدیل به گلستان صلح و دوستی میگشت! کفش هایم کو چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟ ... باید امشب بروم من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم ... باید امشب چمدانی را خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایا......... بچه ها دیکته دارید قبولی سخت است ,هرکسی درس نخواند به خدا بدبخت است! حرف ها مثل همند ,از همه جا می آیند گاه چسبیده به هم, گاه جدا می آیند جمله ها اکثرشان سخت و دو پهلو هستند,جمله ها مثل 2تا دوست به هم وابستند! بچه ها روز مهمیست... بخوانید که؛ من سر قولی که ندادید بمانید که من دوست دارم جلوی چشم کسی، بد نشوید از خیابان خدا با عجله، رد نشوید! بنویسید خدا بعد بخوانید حوس!..بنویسید قناری و بخوانید قفس !بنویسید که طوفان و تلاطم شده است! هی بچرخید "خدا پشت خدا گم شده است"!!!!! بچه ها گوش کنید این 2-3خط سنگین است: بنویسید شعف ؛ دخترکی غمگین است !گرچه بابا غم نان میخورد و ما نان را آخرین خط بنویسید" بزرگ است خدا"! دست آخر ننویسید 2رنگی هارا بچه ها وقت تمام است ورق ها بالا. (فرزاد جمشیدی) در عجبم با تمدن چندین هزار ساله چرا حاجی فیروز گدایی می کند در حالی که بابانوئل کادو میدهد! عطر نرگس، رقص باد. نغمه شوق پرستوهای شاد .خلوت گرم کبوتران مست. نرم نرمک میرسد اینک بهار. خوش به حال روزگار. سال نو مبارک آمده ام بسوی تو درد مرا دوا کنی مرا ز من بگیری و با منم آشنا کنی دلا ز خود غریبه تر ندیده ام به خود کسی ز بی کسی به خود رسی اگر خدا خدا کنی یک شبی مجنون نمازش راشکست بی وضو درکوچه لیلی نشست عشق آنشب مست مستش کرده بود گفت یارب ازچه خوارم کرده ای برصلیب عشق دارم کرده ای خسته ام زین عشق دلخونم مکن من که مجنونم تو مجنونم مکن مرد این بازیچه دیگرنیستم این تو و لیلای تو من نیستم گفت ای دیوانه لیلایت منم دررگت پیدا و پنهانت منم سالها باجورلیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی ای که میپرسی نشان عشق چیست؟ عشق چیزی جز ظهور مهر نیست
عشق یعنی مهر بی چون و چرا عشق یعنی کوشش بی ادعا عشق یعنی مهر بی اما، اگر عشق یعنی رفتن با پای سر عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست عشق یعنی جان من قربان اوست عشق یعنی خواندن از چشمان او حرف های دل، بدون گفتگو عشق یعنی عاشق بی زحمتی عشق یعنی بوسه بی شهوتی عشق، یار مهربان زندگی بادبان و نردبان زندگی عشق یعنی دشت گل کاری شده در کویری چشمه ای جاری شده یک شقایق در میان دشت خار باور امکان با یک گل بهار در خزانی برگریز و زرد و سخت عشق، تاب آخرین برگ درخت عشق یعنی روح را آراستن بی شمار افتادن و برخاستن عشق یعنی زشتی زیبا شده عشق یعنی گنگی گویا شده عشق یعنی مهربانی در عمل خلق کیفیت به کندوی عسل عشق یعنی گل به جای خار باش پل به جای این همه دیوار باش عشق یعنی یک نگاه آشنا دیدن افتادگان زیر پا زیر لب با خود ترتم داشتن بر لب غمگین تبسم کاشتن عشق، آزادی، رهایی، ایمنی عشق زیبایی، زلالی، روشنی عشق یعنی تنگ بی ماهی شده عشق یعنی ماهی راهی شده عشق یعنی آهوی آرام و رام عشق صیادی بدون تیر و دام عشق یعنی برگ روی ساقه ها عشق یعنی گل به روی شاخه ها عشق یعنی از بدی ها اجتناب بردن پروانه از لای کتاب در میان این همه غوغا و شر عشق یعنی کاهش رنج بشر ای توانا، ناتوان عشق باش پهلوانا، پهلوان عشق باش ای دلاور، دل بدست آورده باش در دل آزرده منزل کرده باش عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر واگذاری آب را بر تشنه تر عشق یعنی ساقی کوثر شدن بی پر و بی پیکرو بی سرشدن عشق یعنی خدمت بی منتنی عشق یعنی طاعت بی جنتی گاه بر بی احترامی، احترام بخشش و مردی به جای انتقام عشق را دیدی، خودت را خاک کن سینه ات را در حظورش چاک کن عشق آمد، خویش را گم کن عزیز قوت ات را قوت مردم کن عزیز عشق یعنی مشکلی آسان کنی دردی از درمانده ای درمان کنی عشق یعنی خویشتن را گم کنی عشق یعنی خویش را گندم کنی عشق یعنی نان ده و از دین مپرس در مقام بخشش، از آتین مپرس هر کسی او را خدایش جان دهد آدمی باید که او را نان دهد در تنور عاشقی سردی مکن در مقام عشق، نامردی نکن لاف مردی میزنی، مردانه باش در مسیر عاشقی افسانه باش دین نداری، مردمی آزاده باش هرچه بالا می روی افتاده باش در پناه دین دکان داری مکن چون به خلوت میروی، کاری مکن عشق یعنی ظاهر باطن نما باطنی آکنده از نور خدا عشق یعنی عارف بی خرقه ای عشق یعنی بنده بی فرقه ای عشق یعنی آنچنان در نیستی تا که معشوقت نداند کیستی عشق یعنی ذهن زیبا آفرین آسمانی کردن روی زمین عشق گوید مست شو گر عاقلی از شراب غیر انگوری ولی هر که با عشق آشنا شد، مشت شد وارد یک راه بی بن بست شد کاش در جامم شراب عشق باد خانه جانم شراب عسق باد هر کجا عشق آید و ساکن شود هر چه نا ممکن بود ممکن شود در جهان هر کار خوب و ماندنیست رد پای عشق در او دیدنیست شعرهای خوب دیوان جهان سر عشق است و سرود عاشقان سالک آری، عشق رمزی در دل است شرح و وصف عشق، کاری مشکل است عشق یعنی شور هستی در کلام عشق یعنی شعر، مستی، والسلام بااااااااااااااااااااااااااااابااااااااااااااااااااااااااااا............. جونم برگرد.... تروخدا واسش دعا کنید.... خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایا حافظش باش!!!!!! من ترک عشق و شاهد و ساغر نمیکنم صد بار توبه کردم و دیگر نمیکنم باغ
بهشت و سایه ی طوبی و قصر حور با خاک کوی دوست برابر نمیکنم تلقین درس
اهل نظر یک اشارت است گفتم کنایتی و مکرر نمیکنم شیخم به طیره گفت :
برو ترک عشق کن محتاج جنگ نیست ، برادر ! نمیکنم . (حافظ)
یا که در بیشهُ دور،سیره ای پر میشوید. یادر ابادی کوزه ای پر میگردد. آب را گل نکنیم: شاید این آب روان،می رودپای سپیداری،تافروشوید اندوه دلی. دست درویشی شاید،نان خشکیده فرو برده در آب. زن زیبایی آمد لب رود، آب را گل نکنید: روی زیبا دو برابر شده است. چه گوارا این آب! چه زلال این رود! مردم بالا دست،چه صفایی دارند! چشمه هاشان جوشان،گاوهاشان شیر افشان باد! من ندیدم دهشان، بی گمان پای چپرهاشان جاپای خداست. ماهتاب آنجا،می کند روشن پهنای کلام. بی گمان در ده بالا دست،چینه ها کوتاه است. مردمش می دانند،که شقایق چه گلی است. بی گمان آنجا آبی،آبی است. غنچه ای میشکفد،اهل ده باخبرند. چه دهی باشد! کوچه باغش پر موسیقی باد! مردمان سر رود،آب را می فهمند. گل نکردنش،ما نیز خدا جااااااااااااااااااااااااان عاشقتم بی نهااااااااااااااااااااایت به نام خدا اسب تراوا ماجرای اسبی چوبین است که با استفاده از آن، قلعهی شکستناپذیری که با محاصره و جنگ سقوط نمیکرد، به تسخیر دشمن در آمد. داستان از این قرار است که سربازان دشمن، قلعهای را مدتها در محاصره قرار داده بودند، پس از مدتها جنگیدن ناامید شده و برای تسخیر آن نیرنگی را طراحی کردند. آنها اسبی چوبین ساختند و آنرا در بیرون قلعه گذاشتند و خود عقب نشینی نموده و وانمود کردند که از ادامهی حمله منصرف شده و به احترام مقاومت مدافعین قلعه، اسبی چوبین را به آنها هدیه کردهاند. مدافعین قلعه مفتون زیبایی و عظمت اسب چوبین شدند و آنرا به داخل قلعه برده و مشغول جشن و سرور و پایکوبی گردیدند. اما نیمه شب که آنها مست و سرخوش در خواب بودند، سربازانی که از قبل در دل اسب چوبین پنهان شده بودند از درون آن بیرون آمده و دروازهی قلعه را گشودند و دشمن که در این فاصله با استفاده از تاریکی شب خود را به قلعه رسانیده بود، وارد شده و با غافلگیر کردن مدافعین و قتل عام آنها، قلعه را به تسخیر خود درآوردند. آن چه که در جهان هستی وجود دارد و انسان به نحوی با آن سرو کار دارد، شعوری بر آن حاکم است و در پشت آن، شعور دیگری نهفته است که در بعضی مواقع ممکن است همان اسب تراوا باشد. به عبارت دیگر همانطور که ماده، ضد ماده و انرژی، ضد انرژیوجود دارد؛ شعور، ضد شعور نیز جزئی از اجزای جهان هستی میباشند. لذا همواره ما در معرض شعور و ضد شعور قرار داریم که بسیار هوشمندانه عمل میکنند. ذهن انسان پیچیدگیهای بسیار زیادی دارد و از فیلترهای محافظ بسیار قوی برخوردار میباشد. فیلتر عقلی راه ورود هر گونه اطلاعاتی را که با منطق و باورهای ما مغایرت داشته باشد، میبندد. ذهن قادر است اطلاعاتی را که به آن میرسد، مورد پردازش دقیقی قرار بدهد حتی اگر وارونه باشد. در ستاد مرکزی ذهن، محدودیتی برای فهم زبانهای مختلف نیست و هر مطلبی به هر زبانی برای این ستاد قابل فهم بوده و به کار گرفته میشود. این سطح از ذهن جزیی از ناخودآگاهی بوده، که ما به آن واقف نیستیم ولی اثرات آن بر روی عملکردهای انسان ظاهر میشود. با استفاده از همین اصل، شبکه منفی، کلیه اطلاعات غلط خود را به ستاد مرکزی ذهن انسان میرساند و رفتار او را تحت تاثیر قرار داده و تمایلات او را به سمت دلخواه هدایت میکند. شعر و موسیقی نیز میتوانند به عنوان اسبهای چوبین مورد سوء استفادهی شبکه منفی قرار گرفته و در حد بسیار گستردهای در این رابطه به کار گرفته شود. زیرا در حالت عادی ذهن انسان اجازهی عبور به بسیاری از اطلاعات را نمیدهد. برای مثال اگر ما بشنویم که "به شیطان گوش بده!"، شدیداً مقاومت منفی نشان خواهیم داد و از آن اجتناب میکنیم. اما اگر همین دستور در معکوس شعر آهنگی قرار داشته باشد، از آنجا که ما با کمال میل آن ترانه را گوش میدهیم، اطلاعات نابجای پشت آن مانند اسب تراوا وارد قلعهی وجودی ما شده و در فرصت مناسب اثر خود را به جای خواهد گذاشت. جالب اینجاست که معکوس شعری که شنیده میشود هیچ ارتباطی به خود شعر ندارد که اگر شعر را معکوس بنویسیم به آن دسترسی پیدا کنیم. نکتهی دیگر این که انجام این کار به کمک تکنیک امکانپذیر نیست و این کار در حد یک اعجاز میباشد. ای کاش هر از گاهی دریای جرات به صخره ی وجودمان موج زند اون وقت بلبل زیاد میشدو مجبور نبودیم بلبل هارو تو قفس زندونی کنیم «خدا گوید:تو ای زیباتر از خورشید زیبایم،
تو ای والاترین مهمان دنیایم،
بدان آغوش من باز است،
شروع کن، یک قدم با تو،
تمام گامهای مانده اش با من…» ماه من، غصه چرا؟ آسمان را بنگر که هنوز، بعد صدها شب
و روز مثل آن روز نخست، گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد یا زمینی را که دلش از شب های خزان نه شکست و نه گرفت!!! بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از
سر امید کشید، و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید، زیر پاهامان ریخت تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست... ماه من غصهچرا؟
تو مرا داری و من هر شب و روز، آرزویم همه خوشبختی توست... ماه من، دل به غم دادن و از یاس سخن
ها گفتن، کار آنهایی نیست که خدا را دارند!!
ماه من، غم و اندوه، اگر هم روزی،
مثل باران بارید. یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره ی عشق زمین خورد و شکست،
با نگاهت به خدا، چتر شادی واکن و بگو
با دل خود، که خدا هست، خداهست... او همانی است که در تارترین لحظه
شب، راه نورانی امید نشانم می داد. او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد همه زندگی ام غرق شادی باشد. بوی این می بشنو ، آنگه سنگ زن بر جام ما...پابنه در حلقه پس برهم بزن آرام ما
مدعی را گو بیا یک جرعه از این می بنوش......بارخود سنگین مکن ،برلب مران بد نام ما غافل از کون و مکان از چیست این ناباوری.......دل بده تا که خوری از رزق صبح وشام ما "چون چشی از سفره ی"مما رزقنا...ینفقون.....جان ودل گردد اسیر دانه و هم دام ما گر شفای دل طلب داری بیا تا پای خُم............باده درمان میکند درد تو و آلام ما نذر خیرات سلامت باش ساقی ریختند............ازشراب وصل و ادراک وطرب در کام ما هرسحر اینجا نماز عشق برپا میشود...............قصدقربت،اقتدا بر ساقی خوشنام ما یک قدح زین می بگیر و بعد ادراک نماز............میم مستی را طلب کن از "الف"تا "لام"ما درنماز عشق تجدید وضو با جام می...............یاتیمم خاک درب میکده ،همگام ما "چارتکبیر اناالحق"پس"یقیمون الصلوه".............اجراین "خیرالعمل" پرواز شد فرجام ما گربیندازی پرو بال مجازی می پری..................تا فلک،تا قاف عشق،از در و از بام ما چون که از" او "جز خودش هرگز تمنایی نبود......قرعه ی ارض و سماء تقدیر شد بر نام ما پس اسیر حلقه ی زنجیر زلفش چون شدیم.......کائنات و ملک هستی گشت در دم،رام ما انسان ناآگاه یک مصیبت است.... و مصیبت همه انسانها هم نا آگاهیست!!! راه رهایی تو در "رهایی راه" توست!
روزها فکر من این است و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم از کجا آمده ام ، آمدنم بهر چه بود ؟ به کجا می روم ؟ آخر ننمایی وطنم مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم آنچه از عالم عِلوی است ، یقین می دانم رخت خود باز بر آنم که همانجا فکنم مرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست به هوای سر کویش پر و بالی بزنم کیست در گوش که او می شنود آوازم ؟ یا کدام است سخن می نهد اندر دهنم ؟ کیست در دیده که از دیده برون می نگرد ؟ یا چه جان است ، نگویی ، که منش پیرهنم ؟ تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم می وصلم بچشان ، تا در زندان ابد از سرعربده مستانه به هم درشکنم من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم آنکه آورد مرا باز برد در وطنم تو مپندار که من شعر به خود می گویم تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم شمس تبریز، اگر روی به من بنمایی والله این قالب مردار به هم در شکنم این غزل که از معروفترین غزلیات زبان فارسی است و در همه جا به نام مولانا شهرت دارد،در نسخه های اصیل و قدیمی دیوان شمس وجود ندارد و با همه زیبایی و بلندی مضمون که در برخی ابیات آن هست،تناقض هایی در خلال آن دیده می شود و ابیات با یکدیگر همخوانی ندارند.پرسش هایی از نوع «از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود ؟» با نوع اندیشه ی خیامی بستگی دارد نه با طرز فکر مولانا که می داند از کجا آمده و آمدنش برای چیست.شاید
برخی از ابیات این غزل از آن مولانا است و دیگران ابیاتی بر آن افزوده
اند.(شفیعی کدکنی ، محمد رضا.غزلیات شمس تبریز.(تهران : سخن ، 1387)،ص 1368 نظر شما چیست آیا این غزل را از آن مولانا میدانید یا نه ؟
سلام ..سلام ...سلام![]()
![]()
.. هستم ویکی از عاشقان خدا جونم الله!!!
![]()

![]()
..وای دلم
![]()
![]()
همانند پدر دووووووووووووووووووووستشان می دارم.![]()
پدران بزرگوار و بهترین پدر دنیا هستند.![]()
ترووووووووووووووووووووووخدا دعا کنید....![]()
ان شالله که جفت شان را ببینم.![]()
ممنوووووووووووووووووووووووووووونم![]()
![]()
"کودک که بودم
می خواستم دنیا را تغییر دهم.
بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است
من باید انگلستان را تغییر دهم.
بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم
گرفتم شهرم را تغییر دهم.
در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول
کنم.
اینک که در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر
داده بودم، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم!"![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()


![]()

![]()
![]()
![]()

![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : RoozGozar.com |



